كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
و خدا هيچ نگفت........
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند!
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
آره... هيچ چيزي مطلقا زشت يا زيبا نيست! اين ماييم كه چيزها رو هر جور كه ميخوايم مي بينيم! پس هميشه همه ي چيزا رو زيبا ببينيم!! حتي چيزهاي به ظاهر زشت رو! هنر دوست داشتن اينه كه چيزايي رو كه به ظاهر دوست داشتني نيستن رو دوست داشته باشيم.
 خداوند همه چيز رو زيبا آفريده!! تو رو هم همينطور!
اينجوري دنياي ما آدما خيلي قشنگتره!!

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥


بازگشت به درون

بعد مدتها دوباره ذلم میخواد بنویسم دلم خیلی موقع ها خیلی چیزا میخواد اما عقلم بهش اجازه نمیده بعضی

 موقع ها دلم میشه جای عقلم تصمیم میگیرم و بعد هم  پشیمونی ولی دیگه اون موقع پشیمونی سودی

نداره ولی مشکل من اینه شاید مشکل خیلیا نمیتونن از دلشون درست استفاده کنن و جاهایی که نباید بهش

گوش میدن من هم خز همون دسته آدمام. دلم میخواد دلم بکنم بندازم دور تنها چیزی که بنظرم تو  وجود

انسانها اضافی همین دل کاشکی میشد نه؟  اونوقت اونو با کسی که دلش از سنگ قسمت میکردم نه؟ اگه

آدم دل نداشته باشه چقدر راحت زندگی میکنه کسی نمیتونه دلش رو بشکونه کسی نمیتونه رو دلش پا

بزاره  کسی نمیتونه تو دلت خونه کنه و بعد هرموقع خواست اسباب کشی کنه و تو بمونی با جای خالیش

حالا کسی بتونه جای خالی دلتو پر کنه یا نه؟  استاد کجایی که دلم برات خیلی تنگ شده قبول دارم خیلی

وقت براتون ننوشتم اما خودتون میدونید   برای چی ولی نمیدونم بهم حق میدید یا نه اما به هرکی میگم

میگه تو دیوونه

شدی راست میگه استاد من دیونه شدم ولی من از اول هم عاقل نبودم یکی از دوستام میگفت تو از اول

زندگیت چند دفعه از عقلت استفاده کردی ؟ خیلی کم چون هنوز بوی آکبندی میده بیخیال من تصمیم

گرفتم دیگه با ذلم کاری نداشته باشم  و اینقدر از عقلم استفاده کنم که بترکه خوبه نه؟

 

 

توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده اون نگاه سردت اما قلب گرمم رو سوزونده من نگام ساده بود

اما قلبتو ساده ندیدم خز فریب حس غربت من از عشقمون نچیدم تو نخواستی تا همیشه قدز بودن رو

بدونی سرنوشت ما همین بود منو تو تنها بمونیم حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست وقت

تلخ رفتن باز دیگه اینجا جای ما

   نیست

اشک چشمامو میریزم پشت پای تو عزیزم تا شاید یک روز دوباره عشق تو نگات بریزم وقتی که تو

پیچ جاده آخرین نگاه رو کردی دل من یک لحظه لرزید فکر میکردم بر میگردی

فکر میکردم جای عشقت کینه تو نگام بمونه از تو اون نگاه آخر از من موندن بخونه بعد از اون خدا

نگهدار زندگیم تیره تاره ولی عشقت توی سینه ام تا همیشه موندگاره

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥


 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
 آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي

 


  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥


غربت

فرياد هاي سوخته

من با كدام دل به تماشا نشسته ام
آسوده
 مرگ آب و هوا و نبات را
مرگ حيات را ؟
من با كدام يارا
 در اين غبار سنگين
 مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟
 در انهدام جنگل
 در انقراض دريا
در قتل عام ماهي
من با كدام مايه صبوري
فرياد برنداشته ام
آي!....؟
پيكار خير و شر
 كز بامداد روز نخستين
 آغاز گشته بود
در اين شب بلند به پايان رسيده است
 خير از زمين به عالم ديگر گريخته ست
وين خون گرم اوست كه هر جا كه بگذريم
 بر خاك ريخته ست
در تنگناي دلهره اينك
 خاموش و خشمگين به چه كاريم ؟
فرياد هاي سوخته مان را
 در غربت كدام بيابان
از سينه هاي خسته برآريم ؟
اي كودك نيامده ! اي آرزوي دور
 كي چهره مي نمايي؟
اي نور مبهمي كه نمي بينمت درست
كي پرده مي گشايي ؟
امروز دست گير كه فردا
 از دست رفته است
انسان خسته اي كه نجاتش به دست تست
 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥


 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد



بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند

بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود



بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند

و شش جفت دست داشته باشد

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند

-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها



خداوند سری تکان داد و فرمود : بله

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد

و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند

بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد



فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد

اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد

خداوند فرمود : نمی شود

چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد



فرشته نزديک شد و به زن دست زد

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد  

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد

ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش

فرشته متاثر شد.

شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند



همواره بچه ها را به دندان می کشند

سختی ها را بهتر تحمل می کنند

بار زندگی را به دوش می کشند

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند

وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند

وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند

وقتی خوشحالند گريه می کنند

و وقتی عصبانی اند می خندند

برای آنچه باور دارند می جنگند



در مقابل بی عدالتی می ايستند

وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند

براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند

بدون قيد و شرط دوست می دارند



وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان می شکند

در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند

با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد



قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند

زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند



خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥


 

15خوب خیلی وقته از سفر برگشتم ولی چون سخت مریض بودم نتونستم بنویسم راستشو بخوای تنبلیم اومد خوب بریم

 راستشو بخوای سفر هم خوبی بود هم بدی اما اون لحظه ادم دلش میخواد زودتر برگرده خونه اما وقتی بر میگرده پشیمون میشه من هم همینطور

الان دلم تنگ شده با اینکه یک نموره سخت گذشت اما سختیش هم خیلی حال داد به خصوص که در کنار استاد بودم و بیشتر شناختمش بهش نزدیک تر شدم و با افکارش نزدیکتر شدم و درکش کردم تو این چند ساله اینقدر استاد رو نشناخته بودم که تو این چند روزشناختم و استاد هم برام تعریف کرد و حرف زد استاد کم حرف من تبدیل شده بود به آدم پر حرفی

از تهران تا کاشان خواب بودم ولی استاد بیدار بود  تمام مدت به منظره اطراف نگاه میکرد (آخه داشت رانندگی میکرد نمیتونست بخوابه که)

به پیشنهاد من از کاشان تا محل قرارمون با بچها من رانندگی کردم و استاد  بازم به منظره اطراف نگاه میکرد من که از این همه سکوت خسته شده بودم ولی بازم حرف نمیزدم بجز اینکه راه رو بپرسم جالب بود استاد از من خواسته بود اهنگی از صدای بارون براش بیارم تا تو ماشین گوش بدیم  نمیدونم ولی بنظرم خیلی مسخره بود ما داشتیم میرفتیم کویر اونوقت باید صدای بارون گوش بدیم توی طول راه این آهنگ رو گوش دادیم اولش حوصلم سررفت ولی وقتی قیافه استاد رو دیدم که  با حالت خاصی که اینگار داره بهترین موسقی عمرشو گوش میده و یه منظره بیرون نگاه میکنه تصمیم گرفتم با دقت تر گوش بدم راستشو بخوای باورم نمیشد اما چند دقیقه بعد بارون رو صورتم احساس کردم وقتی دست کشیدم رو صورتم این بارون نبود که داشت میومد اشک بود من داشتم گریه میکردم اما باورم نمیشد من نه ناراحت بودم نه هیچ اتفاقی بلکه احساس میکردم خیلی هم خوشحالم  اما استاد که تو خودش بود وقتی به من نگاه کرد که دارم گریه میکنم آهنگ رو قطع کرد گفت گوشه ای نگه دار من هم که هم تعجب کرده بودم  گفتم ولی بچها  منتظرمونن  اما گفت نگه دار  اونها عادت دارن

من هم نگه داشتم درو باز کرد رفت گوشای کنار  جاده نشست من هم رفتم کنارش و قبل از اون از من خواست آهنگ رو بزارم من هم گذاشتم و رفتم کنارش نشستم زمین داشت از گرما آتیش میگرفت و من داشتم میسوختم گفت چشماتوببند گوش کن  بادقت گوش کن سعی کن هر دو صدارو در کنار هم  بشنوی گرما رو احساس کن بزار توی تمام وجودت بره تا مغز استخوانهات بارون رو در بالای سرت احساس کن  سرتو بالا بگیر بزار روی صورتت بباره

 

بهترین آبی که مینونه تو رو پاک کنه من که نمیتونستم همچین تصوری کنم گفتم نمیشه

اما دیگه جوابی نشنیدم  وقتی چشمامو باز کردم استاد رو دیدم که حسی داشت دیگه حرفمو تکرار نکردم منم چشمامو بستم و نمیدونم تونستم احساس کنم داشت بارون میبارید  دیگه نمیتونستم بدی گرما رو احساس کنم داشتم میسوختم اما سوختن بدی نبودیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه احساس کردم یکی میزنه تو صورتم با اینکه دلم نمیخواست چشمامو باز کنم اما باز کردم و خودموتو بغل استاد دیدم از خودم خجالت کشیدم من  دست انداخته بودم گردن استاد و داشتم گریه میکردم ولی وقتی صورتشو دیدیم  مثل یک پدرمهربون

نگاهم میکرد من تا حالا آرزوی این رو داشتم که که پدرمو همینجوری بغل کنم و گریه کنم و براش از  چیزایی بگم که تا حالا نگفتم اما همیشه میترسیدم یا غرورم اجازه نمیداد میدونستم اگه این کارو انجام بدم همه فکر میکنن که لوسم   شاید این یکی آرزویی بود که از همه بیشتر دلم میخواست  استاد منو تو ماشین گذاشت و خودش رانندگی  کرد من هم از بیحسی حتی نمیتونستم بپرسم که ساعت چنده  بیخیال شدم چشمام بستم خوابیدم  با صدای دوستام بلند شدم  یک خواب خوب

اینگار چند سال بود که نخوابیده بودم سرحال  بلند شدم

بچها داشتن ناهار میخوردن اما استاد نبود  ازشون پرسیدم استاد کجاست گفتن رفته گفتم کجا  اما نمیدونستن 

یکی از بچها گفت نترس میاد منم رفتم صورتمو با آبی که اینگار تازه از  زمین در اومده بود شستم اینقدر خنک بود که باعث تعجب بود 

رفتم غذا بخورم احساس میکردم خیلی گشنمه اما نتونستم زیاد بخورم  اما دلم میخواست بازم بخوابم اما بچه ها میگفتم نخواب وگرنه از دستت رفته

پس کی راه میوفتیم؟ استاد کی میاد کجا رفته؟ درست شدم مثل این بچه لوس غرغروها که بهانه میگرفتن اما اونا مثل اینکه عادت داشتن گفتن شب باید حرکت کنیم الان نمیشه استاد هم میاد نترس رفته همین اطراف

میخوام برم پیشش

کجاست ؟

نمیتونی بری راهش سخته

نه میتونم بگو

گفت باشه پس یکی از بچهارو باهات میفرستم تا گم نشی

برام مهم نبود  اما سرمو تکون دادم 

 اون هم یکی از بچهارو از تو چادر صدازد پسری بود با قد بلند من با این قد 150 ساتتی متری  تا کمرش بودم در نظر اول قدش به نظرم اومد اما اینقدر  دنبال استاد بودم که دیگه به هیچی زیاد توجه نداشتم اون هم وسایله لازم رو برداشت به من هم داد  باهم راه افتادیم تو تمام مدت دنبالش میرفتم و به هیچی بغیر از استاد و اتفاقاتی که چند ساعت قبل افتاده بود فکر نمیکردم و زمان رو هم از دستم در رفته بود اون هم زیاد حرف نمی زد مثل اینکه فهمیده بود من حوصله حرف ندارم یا شاید هم کویر زبون آدم رو میبنده اما یکی میگفت اگه تو کویر یا جای گرم زیاد حرف بزنیم آب بدن رو زودتر از دست میدی

ولی به این دلیل نبود که من حرف نمیزدم اصلا حوصله حرف نداشتم

مثل اینکه خیلی وقت بود داشتیم راه میرفتیم من خیلی خسته شده بودم پاهام هم داشت درد میگرفت ولی دلم میخواست هرچه زودتر به استاد برسمولی ازش خواستم که یکمی استراحت کنیم اما گفت زیاد نمونده اگه میتونی تحمل کن اگه  صبر کنیم بیشتر خسته میشی

من هم هیچی نگفتم   یکم دیگه که راه رفتیم به خونه ای رسیدیم  از من خواست منتظر باشم اما یک چیزی بهم میگفت استاد اینجا نبود و درست هم  میگفت استاد اینجا نبود رفته بود تازه راه افتاده بود دیگه من نرفتم تو خونه همونجا آبامونو که خالی شده بود پر کردیم و راه افتادیم

 میتونیم با ماشین بریم  زودتر بهش برسیم خلاصه سوار ماشین شدیم من هم خوابم گرفت

 شما بخوابید اگه میخواید هد موقه رسیدیم بیدارتون میکنم

نه مرسی  ترجیح میدم بیدار بمونم ببخشید میتونم  یک اهنگ گوش بدم

البته

من هم آهنگ بارون رو گذاشتم و تمام مدت گوش دادم جالب بود که اون اصلا نگفت این چه آهنگیه منم حوصله توضیح نداشتم

منم سعی کردم گوش بدم  و همون کاری که استاد گفته بود رو انجام بدم ولی  اینبار دیگه بارون روی صورتم نمیومد بارو میومد و من خنکیش رو احساس میکردم اما روی صورتم نه  خلا صه چند بار نگه داشت و از اینو اون سوال کرد نزدیک شب بود گفت بهتره برگردیم گم میشیم

مگه شما بلد نیستید

چرا اما برای  شما سخته

اشکال نداره من میام

هر جور راحتین

خلاصه را افتادیم ولی بین راه ماشین به تپ تپ افتاد

پیاده شدیم بقیه راه رو باید پیاده بریم چون ماشین نمیتونه بکشه ولی از من میشنوید برگردیم استاد هرجا باشه تا فردا بر میگرده

 نه من میخوام برم

خلاصه راه افتادیم احساس میکردم این راه رو استاد رفته و جای قدمهاشو احساس میکردم بعد از یک مدتی  خسته شدم خیلی اما نمیخواستم  صبر کنم و احساس میکردم که خیلی به استاد نزدیکم  و اگه صبر کنم ممکنه ازش بیشتر دور بشم

دیگه شب شده بود  یک لحظه احساس کردم خیلی تنهام من بودم و اون و صداهای که میومد آسمان نزدیک ما بود  اینگار دستتو دراز میکردی میتونستی ستارهارو بچینی

به پیشنهادش یکمی استراحت کردیم  غدا خوردیم (نون ماست و خرما) بعد دوباره راه افتادیم دیکه گرما احساس نمیکردم بلکه هوا داشت سرد تر میشد تا اینکه لباس گرم پو شیدیم خیلی خسته بودم داشتم از خواب میمردم اونو نمیدونم  ولی میدونستم اگه بخوابم همه چی تمومه پس راه میرفتم با قدرت تر از قبل تا اینکه نزدیک صبح شدبه کلبه ای رسیدم احساس کردم استاد اونجاست  دویدم دویدم  چنان میدویدم اینگار نه اینگار یک شب راه رفتم کلبه رو که باز کردم استاد رو دیدم که بالا سر یک نفر نشسته و براش کتاب میخونه من هم آروم نشستم اون هم اینگار منتظر من بود سرشو تکون داد  من هم شروع کردم به کتاب گوش دادن و دوباره خوابم برد نزدیک ظهر که بیدار شدم  هئا گرم بود خیلی اون آقا تو جاش خواب بود  استاد نبود و سفره پهن بود و غذا توش آماده منم بدون معطلی مثل این نخوردها افتادم به جون غدا  تا اونجا که تونستم خوردم استاد برگشت تو خونه   میخواستم ازش بپرسم که کجا رفتید و این آقا کیه  که خودش نشست شروع کرد به صحبت اول  ازم پرسید کسی که باهاش اومدی رو یادت هست یا ذنه راستشو بخواین نه فقط یک پسرقد بلند یادمه اون هم خندید  و هیچی نگفت

بعد شروع کرد از خودشو اون دوستش که مریض بود گفت و چیزهای تعریف کرد من هم فقط گوش دادم نزدیک شب بود که باید برمیگشتیم استاد تمام مدت برام حرف زد از خودش از کویر از من اینکه راجب من چی فکر میکنه اون میدونست من چه آرزوهایی تو سرم دارم میدونست که همیشه دلم میخواست تو بغل پدری سرمو بزارم و حرفایی زنم که تا حالا با کسی نزده بودم و از آرویی که خیلی خصوصیه اما اون گفت تو کویر تو به مهمترین آرزوهات که توی عمرت آرزو میکردی رسیدی اما یک چیزی تو به یکیشون توجه نکردی  البته ما همیشه همینطوریم همیشه آرزوهامونو خیلی دور تر از خودمون میبینیم  تو اینقدر در فکر رسیدن به من بودی که حتی پسری که باهات بودو نگاه نمیکردی من که نفهمیدم

استاد از کجا میدونست من چه پسری دوست دارم  اصلا من که از پسر جماعت دل خوشی نداشتم اما اون از کجا میدونست او حتی آرزوهای رو میدونست که من حتی به اونها توجه نمیکردم   دیگه رسیده بودیم به پایگاه من که همش دنبال اون پسره میگشتم تا ببینم استاد  کیو میگه و اون کسی هست که من در نظرم هست یا نه اما اون نبود وقتی سراغش رو از دوستاش گرفتم گفتن اون رفته من هم گفتم به من چه  ولی ته دلم خیلی دلم میخواست ببینمش راستشو بخوای از خودم یکم حرسم گرفت که اینهمه باهاش بودم و حتی قیافش رو ندیدیم خلاصه وسایلمو جمع کردم و تو ماشین گذاشتیم راه افتادیم استاد تو راه یک چیزی گفت

نترس خودت یک روز بر میگردی و پیداش میکنی اما امیدوارم اون روز دیر نشده باشه

من چی باید میگفتم هیچی من هم زدم تو بیخالی اما چه بیخیالی

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

 

خوب مقدمه چی بنویسم حوصله مقدمه چینی ندارم ول کن خوب اصل همیشه بهتر نه؟

خوب من فردا میخوام برم مسافرت

اینجا بعضی ها میگن   به ما چه یا اگه خیلی با ادب باشن میگن خوش بگذره جای ما رو هم خالی کن

اما بعضی ها فضولیشون گل میکنه سوال میپرسن  شما اگه از نوع همین آدمها باشین جوابتونو میدم چون میگن پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است

کجا میرم ؟

کویر

چرا کویر ؟

برای تمرکز بهتر برای نزدیک به آسمون نمیدونم از روی دیوانگی

با کی میرم اینو باید بدونید دیگه  نه؟ با استاد گرام البته چند تا از دوستانمون که از کویر چیزی سرشون میشه با ما میان تا گم نشیم  تا آرزوهای مامانامون ناکام بمونه ما که آرزویی نداریم بیچاره مامان باباهامون که مارو بزرگ کردن کلی برامون نقشه کشیدن که ما باید اونارو اجرا کنیم تا از ما راضی باشن و مامان شیرشو حلال کنه(گرچه ما بیشتر شیر خشک خوردیم اما حالا) بابامون هم  چیو باید حلال کنه؟

راست میگن هر انسانی نسبت به همه چی تعهد داره یکی به من اینو گفت اما من معنی تعهد نمیدونم چی میشه راستشو بخوای وقتی گفتم خوب اگه تو میدونی تعهد چی هست و داری پس چرا وضع زندگیت اینه اونم  خودشو زد به کوچه علی چپ

خوب بیخیال

آره ما هم بارو بندیل جمع کردیم اما استاد گفت سبک سفر میکنیم ما هم کلی وسایلمونو کم کردیم اما باز زیاد شد  فردا ساعت 6 حرکت میکنیم میریم به یکی از کویرهای نزدیک کاشان

امروز پنج شنبه ما جمعه میریم و دوشنبه بر میگردیم  پس بارم دعا کنید سالم بر گردم تا خاطراتمو بازم بنویسم خوب؟ اگه از من بدتون میاد میتونید یک چیز دیگه دعا کنید ای نامردا (هیشکی منو دوسسسسسسسسسسسسسست نداره) پس تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

یاد باد روزای رفته که دیگه بر نمیگرده ساعت ها  ثانیها حتی صدم ثانها دیگه بر نمیگرده

من که اصلا دلم نمیخواد برگرده استاد میگه الان چون جوانی اینو میگی وقتی به سن میان سالی برسی  نظرت عوض میشه شایدم راست بگه درست مثل بزرگترها گه میشینن از خاطراتشون از فرصتهای که از دست دادن و به دست آوردن تعریف میکنن ولی من که فکر نکنم اینطوری بشم ولش کن  هرچی که هست باید تموم شه تمومم میشه چه خوب چه بد اما من میگم اینکه خوب یا بد تموم شه دست خود آدم نیست ولی نمیدونم دست کیه

استاد میگه دست خود آدمه که زندگیشو خوب درست کنه یا نه

ولی من میگم کدوم آدمی پیدا میشه که نخواد خوب زندگی کنه همه میخوان اما این بستگی داره به چی؟

خو ب معلومه اول خدا اون باید بخواد تا بشه  با اینکه گفته من به انسانها اختیار دادم تا خودشون انتخاب کنن ولی من قبول ندارم به قول بچه ها اینا برای دل خشکنی ما گفته خواسته بگه ما با دیگر آفریدهاش فرق میکنیم که ای کاش ما هم مثل اونا بودیم آی خدا من نخوام عقل داشته باشم نخوام اختیار داشته باشم اصلا نخوام تصمیم بگیرم باید کیو ببینم؟ آره من دوست  ندارم این چیزی که تو آفریدی و خیلی هم موقع آفریدنش حال کردی من دوست ندارم  میدونی من چی فکر میکنم راجع به آفریدن انسان نه این نوشتهای رمانتیک قرآن و نه شعر های صد من یه قاز نیست  بلکه  میخوام قصه شو بگم خیلی کوتاه

یکی بود یکی نبود( به نظر من همه بودن فقط یکی نبود) غیر از خدا هیچ کس نبود(غیر از انسان همه بودن)

خدا نشسته بود داشت فرشته هاشو میدید که جلوش خم راست میشن هی اطاعت میکنن و هر کاری که دلش میخواد براش انجام میدن بقیه آفریدهاشم همینطور سالها  با اینها سر کرده بود از داشتنشون لذت میبرد  اما حوصلش دیگه سر رفته بود نه دیگه براش جالب نبودن دنبال یک چیز میگشت که بتونه بیشتر سرگرمش کنه چیزی که از یکنواختی درش بیاره

خوب  خاک رو برداشت آب ریخت گل درست کرد این که شد مثل بقیه کاری انجام نمیداد خوب گفت چیکار کنم باحال تر بشه آهان یکمی از روح خودم توش میدمم که جون بگیره و بهش قدرتی میدم که هیچ وقت تکراری نباشه قدرت تصمیم اما اونو محدود میکنم که نتونه هر کاری خواست بکنه همیشه از من بخواد محتاج من باشه خوب انسان زنده شد آدم و حوا خوب اینا که  شدن همون فرشتهام که جلوم خمو راست میشن پس یک نفر رو میخوام که اینیارو بازی بده تا من حال کنم آهان ابلیس از دستش خسته شدم  بسکه خودشو توی جلد این  فرشتها غالب کرد اون که جن پس میتونم ازش استفاده کنم خوب حالا چه جوری آهان به همه میگم  جلوی آدم خم شن و اون این کارو انجام نمیده چون من میخوام بعد بهش میگم اگه میتونی ثابت کن از آدم برتری  اونم  میره و با ادم سر کله میزنه و... بقیشو که خودتون میدونید و این میشه که الان خدا داره با ما بازی میکنه درست مثل ما دخترا که با عروسکامون  بازی میکردیم   و از داشتنشون لذت میبردیم همین.  من که به این قصه اعتقاد دارم شما چی؟

گلی

 

 

امتحانات شروع شده و من دلشورهام آغاز شده وای از امتحان متنفرم ما همش در حال امتحان دادنیم حتی به خدا باز این امتحانا اگه بیفتی  دوباره میری امتحان میدی اما اگه تو امتحان خدا بیفتی مشروط میشی بعدم اخراج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

چشمانش برای من بود یعنی فکر میکردم مال من بود

فکر میکردم اگر چشمان کسی مال من باشه همه چیز دارم اما  اما

ای خدا

یعنی باز اشتباه کردم باز هم یک اشتباه دیگه تا کی باید اشتباه کنم  ؟

کاش زندگی مثل یک  دفتر بود توش زندگی نوشته میشد اگه قسمتی غلط نوشته میشد پاکن بر میداشتیم میفتادیم به جونش  اینقدر پاکش میکردیم تا دیگه اثری ازش باقی نمونه

 اما اینجوری نیست ما تو دفتر زندگی هرچی بنویسیم با هیچ پاکن و هیچ لاک غلط گیر نمیتونیم پاک کنیم  پس باید خیلی مراقب باشیم خیلی

من که اگه زندگیمو بخواد خدا نمره بده فکر کنم از صفر بیشتر نمیگیرم

کی گفته نمره بیست کلاس رو نمی خوام؟ من میخوام  خوبم میخوام.

 میخوام تو زندگی نمرم بشه بیست و بجز بیست هم هیچ کس رو نمیخوام

 نه نمیخوام

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

روزگار میگذره خیلی آسون و خیلی سخت

این دست خود آدم که اونو سخت بگیره یا آسون

البته من با این موافقم اما حرف کجا عمل کجا؟

از هرکسی بپرسی از زندگیت راضی هستی و همه آرزوهات براورده شده میگه نه

 همه یک چیزی تو زندگیشون کم دارن. خوب وقتی به اون چیز هم میرسن باز احساس میکنن یک چیز دیگه هم میخوان.

 کی میشه آدم هیچی نخواد؟

  یعنی انسان بدون آرزو اما اگه هیچی نباشه که آدم بخواد براش تلاش کنه و گریه کنه به در دیوار بزنه زندگی چه بی مزه میشه

 اما من که نمیتونم خودم جای یک همچین انسانی بزارم ولی چه خوب میشد انسانها به همه آرزوهاشون همونطوری که میخواستن میرسیدن و خودشون صلاحشون رو بهتر میدونستن مجبور نبودن به خدا بگن اون چیزی که به صلاح به ما بده چی میشد خدا همه چیز رو اونطوری که ما فکر میکنیم با پایان خوش بهمون بده درست عین فیلم ها ما یک پایان خوش برای خودمون همونطوری که دوست داریم بنویسم کارگردان بازیگرو... هم خودمون باشیم فقط خدا نقش تهیه کننده رو داشته باشه چه فیلمی میشه ها تماشاچی هم خودمونیم

گلی گلزار

کاش زندگی کردن را مثل واکسن بهمون تزریق میکردن تو دوره کودکی مرتب تزریق میشه و بعد هر ده سال یکبار این کار انجام میشد اون موقع میدونستیم چه جوری زندگی کنیم از اول از زندگی خیلی خوب استفاده میکردیم و مثل حالا درست تو دوره پیری یاد نمیگرفتیم و افسوس زمانی رو که از دست دادیم نمیخوردیم آخه  این چه کاریه آدم بخواد این همه روزای خوب زندگیش رو از دست بده اعصاب خودشو خورد کنه فقط بخاطر اینکه روش زندگی کردن  رو بلد نیست؟

واقعا این دنیا اندازه یک گندم نمیارزه

پس چرا  با این همه مشکل اعصاب خوردکنی کلی پستی و بلندی بازم نمیتونیم ازش دل بکنیم؟ یکیش خود من  این همه از دنیا بدم میاد اما بازم ای آقا نمیخوام ازش دل بکنم این یک مریضی مسری همه گیر حتی از سرطان و ایدز بدتر من اسمشو میزارم  دنیایسم به نظر من اگه واکسنش  برای پیش گیری و قرص آمپول یا هر راه درمانی واسش پیدا بشه دیگه نیازی به خیلی چیزها پیدا نمیکنیم من اگه کشفش کردم  سفارش و نمایندگی فروش میگیرم اگه شما هم خواستید از الان بگید چون غفلت موجب پشیمانیست

گلی گلزار

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

بعد  چون ما اونجا دوره داشتیم و دورهامون دوستان جمع میشدند ساده ترین لیباس که شاید تو خونه میپوشیم و با رنگ های شاد میپوشیدیم و برای اون روز همه چیز و حتی یک ثانیه بعد رو فراموش میکردیم و تو لحظه زندگی میکردیم چون اینجا هم دوستای زیادی پیدا کردم تصمیم گرفتم همین کار رو انجام بدم  و ازشون خواستم که خیلی ساده باشن و دوستاشونم دعوت کنن و خدارو شکر  روز به روز داره تعداد دوستان زیاد میشه ما کار بخصوصی انجام نمیدیم خودتون هم میتونید ببینید  موسیقی آروم گوش میدیم و باهمدیگه آروم صحبت میکنیم شاید خیلی ها ندونن دوستشون حتی چی کاره هست ولی با هم دوستن شاید نتونم  بهتر توضیح بدم اگه خودت شرکت کنی بهتر میفهمی   من هم که از حرفاش  هیچی نفهمیدم لبخند زدم گفتم مرسی  بعد به دوستم گفتم بنده خدا اینقدر حرف زد کف کرد  اگه بدونه که من از حرفاش هیچی نفهمیدم چی کار میکنه

اون هم گفت نترس هیچکس نمیفهمه اما آدم طوری خوشش میاد که حتی زمان هم احساس نمیشه راست هم میگفت اون شب خیلی زود گذشت و وقتی تموم شد واقعا اینگار به اون چیزهای که فکرم رو مشغول کرده بود حتی یک لحظه هم فکر نکردم و احساس آرامشی بهم دست داد با اینکه هیچ کار خاصی تو مهمونی نکردیم ولی خیلی خوب بود بعد از تموم شدنش آرزو میکردم  ای کاش زود تر دوباره دور هم جمع شیم

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

خیلی ها روزا عاشق میشن شبها فارغ

من از این آدماحالم به هم میخوره اما من اینجوری نیستم اما یک جوریم نه عاشقم نه فارغ تکلیفم با خودم مشخص نیست من اصلا نمیدونم تا حالا عاشق شدم یا نه؟

همه بهم میگن بزرگ میشی یادت میره اما من نمیخوام سالهای خوب زندگیمو خراب کنم من عاشق کسایی میشم که از من دورن و تا حالا از نزدیکم ندیدمشون اصلا نمیشناسمشون حتی اونا هم منو نمیشناسن این چه نوع عاشقی که چند سال چند سال سراغ ما میاد از یکی فارغ میشیم یکی دیگه میاد سراغمون نمیدونم شما هم مثل من بودید یا نه اینو میدونم دخترا بیشتر اینجوری هستن من نخوام عاشق باشم باید کی رو ببینم من از عاشقی بدم میاد من از عاشق انسان بودن بدم میاد اصلا من از انسانها بدم میاد باید به کی بگم؟

من این کلمه مسخره رو نمیتونم بفهمم عشق یعنی چی؟ عاشق یعنی کی معشوق یعنی کی؟

ای خدا من باید چی کار کنم که نمیخوام عاشق باشم اما هستم یعنی نمیدونم هستم یا نه؟

 

 

به پیشنهاد یکی از دوستام  قرار شده به یه مهمونی بریم ولی نه مهمونی مثل همه مهمونیها بیشتر مثل یک جلسه میمونه اون چند باری رفته و خیلی از لحاظ فکری به آرامش رسیده و چون من هم با خودم خود درگیری دارم تصمیم گرفتم برم با اینکه از شلوغی خوشم نمیاداما دلم میخواست یک بار امتحان کنم

دوستم گفت هیچی ازش نپرسم تا بریم خودم ببینم  من هم نپرسیدم چه دختر حرف گوش کنی شدم من نه؟ خلاصه شب شد دوستم اومد دنبالم از زور کنجکاوی داشتم میمردم

 خونه حوالی میدان منیریه بود  خونه قدیمی اما قشنگ از اول هم از این خونه ها دوست داشتم و فکر میکردم گنج توش هست تا اینکه فهمیدم تاریخ این خونه خودش با ارزش ترین گنج

اما با وارد شدن بهش  بوهایی که مخلوطی از بوی عطر های مختلف بود  نظرم رو تغییر دادم اون خونه اصلا قدیمی نبود شاید بیرونش اینطوری بود اما توش طراحیش درست به مد روز بود و مهموناش از همه بیشتر توجه منو جلب کردن این واقعا یک مهمونی بود؟ ولی هیشکی لباس و آرایش خاصی نداشت همه خیلی ساده بودن حتی از من هم ساده تر اما چیز دیگه که جالب بود همه  لباسهای با رنگ روشن تنشون بود راستشو بخوای خیلی خوشم اومد احساس کردم خیلی راحتم

ولی از این تعجب کردم هیشکی نیومد یک خوشامد خشک خالی بگه  از دوستم پرسیدم این خونه مال کی هست  و ازش خواستم منو باهاش آشنا کنه رفتیم سراغش راستشو بخوای انتظار داشتم  یک پیر مرد پیر زن ببینم اما یک پسر بیست هفت یا هشت ساله بود خلاصه سارا(دوستم) منو بهش معرفی کرد خیلی دلم میخواست ازش چند تا سوال کنم  که خودش قبل از من شروع کرد.

من یک سال میشه که از خارج برگشتم اونجا درس میخوندم رشتم روانشناسی بود درسم تموم شد هیچ انگیزه ای واسه موندن نداشتم و برگشتم اومدم ایران با پولی که داشتم این خونه رو خریدم و چون من توی همین خیابون منیریه بزرگ شدم میخواستم همین جا باشم و خدارو شکر خونه که دلم میخواست پیدا کردم چند ماه اول گیج بودم چون فامیل همشون تو خارج بودن من اینجا هیچ کسی رو نداشتم و شروع کردم دنبال دوستان قدیمی گشتن اما بی فایده بود همه خونهاشون رو فروخته بودن رفته بودن بالای شهر من نمیتونستم بفهمم چرا اینقدر ایرانیها براشون بالا یا پایین شهر مهمه من که اینجارو به هیج کجا ترجیح نمیدم با اینکه مردم این محله هم تغیر کردن اما باز از هیچی بهتره .خلاصه دنبال کار گشتم با مدرک من هیجا کار پیدا نمیشد که با پارتی بازی یکی از فامیلها رفتم سر کار توی یک شرکت کامپیوتر که درامد بدی هم نداشت با دوستان زیادی آشنا شدم و چون آدمی هستم که دوست دارم اطرافم شلوغ باشه ظرف مدت کوتاهی دوستای زیادی پیدا کردم همه بهم گفتن چرا اومدی ایران ما همه منتظریم بریم اونجا تو اومدی اینجا چیکار اما خودم هم نمیدونم چرا اومدم یکدفعه دلم تنگ شد شاید دوباره برگردم اما  الان نه (بقیه باشه برای بعد باشه؟)

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

خوب کجا بودیم آهان خوب بریم سراغ خودم و خودش و استاد

من اون سر میز نشسته بودیم و استاد هم تکیه داده بود به میز کارش همدیگر رو نگاه میکردیم  و چایی میخوردیم سعی میکردم بیشتر طولش بدم تا مجبور نشم زود تر حرف بزنم ولی اینگار  مال من داشت زودتر تموم میشد هممون از سکوت خسته شدیم سکوتی که هزار تا حرف و سوال توش بود و نگاهایی که بینمون رد بدل میشد از صد تا حرف بیشتر آدم خسته میکرد  تا اینکه استاد شروع کرد گفت من هیچ وقت تو اتاقم دو نفر نیومدن همیشه خودم بودم و یکی دیگه   چرا استاد اینجوری حرف میزد منظورش این بود که یکی از ما مزاحمیم حالا مزاحم من بودم یا اون؟   اینگار اون هم سوال من براش پیش اومد و گفت استاد میدونم که سر زده اومدم ولی کار مهمی داشتم

تو دلم گفتم خوبه خودشم میدونه مزاحمه پس بلند شو برو

ولی استاد  پیش دستی کرد گفت ولی من اینو نگفتم که یکی از شما مزاحمه  

اگرم منظورم این باشه کسی که مزاحمه منم  نه شما دو تا چون شما با من کار ندارین شما با همدیگه کار دارین  ولی چون نمیتونین باهم حرف بزنین اومدین پیش من بدون اینکه بدونین من استاد هر دو تون هستم که اگه میدونستین هرگز نمی اومدین ولی اینکه هر دوتون با هم اومدین جای تعجب نداره هر انسانی یک مقدار میتونه خودشو کنترل کنه و با کسی دردودل نکنه و شما  با هم  تحملتون تموم شد  ولی اینکه یکی بدون خبر اومد یکی باخبر این هم  برای اینکه اونی که بدون اطلاع اومده اینقدر فکرش مشغول بوده که براش مهم نبوده من وقت داشته باشم یا نه و اونی که با خبر اومده  بین اینکه بیاد یا نیاد شک داشته خوب ما دو تا راه بیشتر نداریم یا من اینجارو ترک کنم و شما حرفاتونو با هم بزنید یا من هم بشینم و شما حرفاتونو به من بزنید

انتخاب با شماست

من هم خجالت میکشیدم هم از اینکه استاد داشت درست میگفت خوشم اومده بود ولی اونو نمیدونم من وقتی استاد حرف میزنه به هیچ کس و هیچ چیز نمیتونم نگاه یا فکر کنم  میخکوب استاد میشم

ولی گفتم استاد بهتر شما باشین و اون هم با سر  تکان دادنش گفت بله شما باشین بهتر و استاد هم روی میز کارش نشست و منتظر شد

من هم شروع کردم چون نمیخواستم سکوت دوباره برقرار شه

استاد من میخوام اینو بگم  و کاری هم با ای آقا ندارم من از اول دچار این مشکل بودم و فکر کنم همه دختر ها دچارش باشن استاد چرا  وقتی دختری از پسری خوشش میاد نمیتونه بگه چرا نمی تونه انتخاب کنه چرا باید انتخاب بشه بعد حق انتخاب داشته باشه گرچه بعضی  میگن نه خوب وقتی از یکی خوشت اومد برو بهش بگو ولی وقتی این کار رو میکنی اگه  طرف جواب مثبت داد بد مدتی ازتو خسته میشه و میره سراغ یکی دیگه  و میگه خوب تو منو انتخاب کردی نه من تورو  که بخوام برای همیشه باهات باشم و  وقتی بهش میگی پس چرا اون موقع که بهت  پیشنهاد دادم فکر نکردی  هیچ جوابی نداره بده و جواب سر بالا میده  ول میکنه میره من هم باید خودم  را راضی کنم که مقصر خودم بودم و این کار احمقانه رو انجام دادم البته  تک توک هم شاید با هم زندگی کنن اما پسره تا یه چیزی میشه میگه خودت خوبه اومدی جلو من که نیومدم  و دختر باید تحمل کنه وحرف نزنه فقط بخاطر اینکه  خودش انتخاب کرده حدود نیم ساعت من داشتم حرف میزدم و اون دوتا نگاهم میکردن

استاد گفت تو زندگی باید ریسک کرد  خیلی ها این ریسک انجام میدن حتی اگر نتونن و خیلی ها انجام نمیدن ولی باز  همون دسته موفق ترند که ریسک انجام دادن حتی اگر موفق نشن

کاری هم به مرد و زن بودن نداریم با اینکه خودم مردم ولی خوب این حق برای شما  از قلم افتاده و میفهمم چی میخوای بگی  اما اگه میخوای تو زندگی افسوس چیزی رو نخوری ریسک کن حتی اگه به قیمت  جونت تموم شه اگه بترسی از شدن و نشدن ها خودت رو خورد میکنی و به مرز جنون میرسی گرچه باید احساسات رو در بعضی موارد د نظر نگیری اما نمیتونی حذفش کنی این اختلاف همیشه بین زن و مرد هست مردها کمتر از روی احساسات تصمیم میگیرن و شاید احساساتشونو نشون ندن برای همین دختر مورد علاقشون ترکشون میکنه چون فکر میکنه طرف دوستش نداره اما این در خانمها کمتر  و خانمها فکر میکنن چون خودشون  ابراز احساساتشون بهتر باید طرف مقابل هم همینطور باشه

اما از اینکه خانمها نمیتونن اول انتخاب کنن بجای اینکه انتخاب بشن چرا میتونن ولی باید تحمل این رو هم داشته باشن  که نه بشنون و فراموش کنن و اگر هم بله شنیدن باید بخاطر انتخابشون  صبور باشن همینطور که پسر ها خودشون با این چیزها عادت دادن شما هم باید عادت کنین(استاد من را راضی کرد اگه فردا دوباره دچاره خود درگیری نشم)

حالا نوبت اون بود که صحبت کنه

استاد من با این مشکلات آشنای دارم و حرفهای شما  من رو راضی کرد  اما میخوام از اول بگم من چه جوری با این خانم آشنا شدم

(خانم... تا حالا اینقدر مودبانه حرف نزده بود فکر کرده تو برنامه زنده شرکت کرده)

 

من حتی اسم این خانم هم نمیدونم و فکر میکنم ایشون هم ندونن(راست میگفت من هم اسمشو  نمیدونم) حتی نمیدونم که چند سالشونه  من هیچی نمیدونم

ما از یک ماه پیش همدیگه رو دیدیم توی کلاس  داشتم میرفتم سر کلاس که ایشون و تو راهرو دیدم چشمون تو چشم هم افتاد بدون اینکه هیچکدومون تغییری تو چهرمون بیاد سرمونو انداختیم پایین من رفتم اما دوباره برگشتم پایین برای کاری اما باز همدیگر رو نگاه کردیم اون روز تموم شد من که فراموش کرده بودم چون هیچی نشده بود انسان هر روز چند نفر را نگاه میکه و بعد فراموش میکنه من هم همینطور

اما روزهای بعد همدیگر رو مرتب دیدیم نگاه میکردیم اما بدون هیچ حسی ما سه روز در هفته  همدیگر رو میدیدم شاید من خودمو زیاد مشغول کرده بودم اما به هر حال چشم تو چشم میشدیم  ساعت کلاسهامون هم با هم فرق داشت زمانی که کلاس ایشون تموم میشد کلاس ما تو همون کلاس شروع میشد

استاد من هیچ حسی نسبت به این خانم ندارم  اگه این خانم من رو دوست داشتن یک قدم بر میداشتن اما من با کسی که فقط من رو همینجوری دیده و هیچ اطلاعی از من نداره حتی اسم من رو نمیدونه باید چی کار کنم  من فقط برای همین اومدم پیش شما برای اینکه تاحالا برام اینجوری پیش نیومده بود کسی که فقط منو نگاه میکنه اون هم نه مستقیم بلکه زیر چشمی  چی کار کنم اگه میرفتم بهش میگفتم شاید میگفت نه من اینجوری نیستم و همینجوری  نگاهامو به هم  برخورد میکنه چی در ضمنمن خودم کسی رو دوست دارم نمیتونم اونو ول کنم

استاد حرفشو شنید و هیچی نگفت بعد از مدتی شروع کرد خب  تو درست میگی نمیشه کسی رو با نگاه شناخت دوست داشت   و اینکه تو کسی دیگه رو دوست داری  پس من نمیتونم به تو بگم دوست نداشته باش ولی اینکه چرا پیش من اومدی برای همچین کاری یعنی اینکه تا حالا تو این موقیت قرار نگرفته بودی  خوب این  با مرور زمان برات عادت میشه باید بعضی از نگاها رو تو زندگی از یاد برد

ولی تو چی؟ نمیخوای بگی

من استاد ؟ چرا

میخوام من تا حالا خیلی کسرو دوست داشتم کسانی رو که خیلی از من دورن  و من نمیتونم حتی باهاشون حرف بزنم  و اون کسانی رو هم که به من نزدیکن نمیتونم بگم چون میترسم

از شکست بدم میاد و این دست خودم نیست ترجیح میدم نرسم تا اینکه برسم و شکست رو تحمل کنم بله من هم هیچی از این آقا نمیدونم فقط با نگاه ازشون خوم اومده بعد هم ناخداگاه این نگاه ها تکرار شد میخواستم فراموش کنم و نگاهم رو  به دور بر نندازم اما نمیشد درست جلوم سبز میشد  استاد من نمیخوام اینجوری باشم ولی هستم با مرور زمان این آقارو فراموش میکنم این رو میدونم ولی ای کاش هیچ وقت این  موقیت پیش نمیومد

استاد حرفمو شنید گفت باید ببینی اما فراموش کنی باید بشنوی اما فراموش کنی باید فراموش کنی این تنها راهی که من میتونم بهت نشون بدمفراموش کن همه چیز رو چشماتو ببند نفس بکش فراموش کن تلاش کن هم برای خودت خوبه هم برای دیگران

من سعی میکنم فراموش کنم برای همیشه نه برای  این مساله بلکه برای زندگی آدم باید دیروز رو فراموش کنه حتی ثانیه قبل رو هم فراموش کنه  سعی میکنم چشمامو میمندم نفس میکشم با با بازدمم همه چیزی رو که دیدم و شنیدم و... از ذهنم پاک میکنم

تا بعد گلی گلزار

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

او مرا نمی خواهد این را میدانم اما من چی آیا او را میخواهم؟خودم هم نمی دونم

 خواستن مهم اما تا چه حد ؟

چقدر باید برای داشتنش تلاش کنم در صورتی که اون نمی خواد

خواستن اون هم مهم  اما به شرطی که من هم بخوام  یعنی باید هردو با هم بخواهیم

کی گفته خواستن توانستنه؟ هر کی گفته بیخود کرده اون زمانها بود که خواستنها توانستن ها شدنی بود

اما الان باید دیگران بخوان تا تو بتونی نمیدونم میفهمی من چی میگم یا نه؟ راستشو بخوای دوباره بد جوری قاطی کردم

باید دوباره برم سراغ استاد گرامی اگه سرشون شلوغ نباشه

بهش زنگ زدم خدارو شکر وقت داشت  گفتم که زیاد مزاحمش نمیشم اما مگه میشه  وقتی شروع به صحبت میکنیم زمان  برام مثل یک چشم به هم زدن میگذره بلند شدم زود آماده شدم نباید یک دقیقه رو از دست بدم چون برام خیلی با ارزش

در زدم رفتم تو برخلاف انتظار استاد تنها نبود اخه همیشه استاد تنها  روی صندلی خودش دیده بودم اما ایندفه تنها نبود  فکر میکنید کی روی صندلی مقابل نشسته بود؟ مرد بود زن بود؟ چون حوصله فکر کردن نداری خودم میگم نه  اون  همون کسی بود که من میخواستمش و اون من رو نمیخواست با تعجب نگاشون کردم اینگار اون هم از اینکه من رو میدید تعجب کرده بود اما  هردمون از دیدن هم خوشحال شدیم اما زود خودمون رو جمع جور کردیم  استاد بلند شد بره یک صندلی برام بیاره اما من زودتر  صندلی رو برداشتم و نمیدونستم کدوم طرف میز بشینم آخه عادت کرده بودم روبه روی استاد بشینم داشتم دور سر خودم میگشتم که  دو نفری از جاشون بلند شدن باهم گفتن بشین جای من

 من از این همه هماهنگی خندم گرفت اما نفهمیدم اونا چه حالی شدن خلاصه  بدجنسی کردم  رفتم جای خودم نشستم  چون من هیچ وقت جای استادم نمیشینم( چایی شرین بازیم گل کرد)

اون هم صندلیش رو گذاشت نشست ولی میتونستم بفهمم که از جاش زیاد خوشش نمیومد(به من چه) هنوز صحبتمون شروع نشده بود که استاد بلند شد  گفت من عادت ندارم اینجوری بشینم این مشکل مثل اینکه  به استاد هم سرایت کرد خلاصه   بهش گفت که بره سر جای استاد بشینه اون هم بعد از کلی تعارف رفت نشست استاد رفت تا چایی بریزه  تا استاد بیاد میخواستم ازش بپرسم که تو اینجا چی کار میکنی که نپرسیدم  ولی اون پرسید من هم  جواب ندادم یعنی طولش دادم تا استاد برسه اما استاد  نمیومد. احساس میکردم زیر چشمی نگاهم میکنه اما به رو خودم نیووردم تا استاد اومد خدا خدا میکردم که بشینه و دیگه بلند نشه که گفت واای  توت یادم رفت بیارم که باهم داد زدیم نمیخواد تلخ میخوریم. اینگار اون هم مثل من بود  راستشو بخواین حسودیم میشد که یک نفر بجز من با استاد  اینطوری بود دعا میکردم زودتر بلند شه بره اما نمیرفت( وای خدا چقدر خستم بقیه رو بعد میگم باشه؟)

 گلی گلزار

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤


 

ياداشتهايم را باد برد

گلی گلزار

من از اولم دیکته هامو خراب میکردم بنظرم درس مسخره ای بود نه؟

بنظرم همه درس ها مسخره بود از تنها درسی که خوشم میومد تاریخ بود.    وای یاد اون روزهایی میوفتم که میرفتم مدرسه . مدرسه ضد حال ترین جایی که تو جهان   میشناسم. اون از صبح کله سحر که باید رختخواب گرم نرم  ول کرد رفت جایی که یک مشت بچه عقده ای با معلم های عقده ای تر که سنشون  دو سال از خدا کوچیکتر هست سر کله زد  این وسط زنگ ورزش خوب بود که اون هم با معلم های عقده ای خراب شد. وای ولی حالم از مدرسه به هم میخوره با اینکه  نمیرم مدرسه ولی هنوز خوابشو میبینم  همیشه سر کلاس فیزیکم دارم امتحان میدم . ولی وقتی از خواب میپرم و میفهمم خواب بوده خدارو صد بار شکر میکنم که دیگه تموم شد اون روزای وحشتناک. ولی مدرسه رو وقتی تعطیل میشه دوست دارم اون زمان که همه رفتن خونه کلاسها خالی و فراش مدرسه داره کلاس ها رو تمیز میکنه من از مدرسه خالی خیلی خوشم میاد اما دریغ که باید خودم هم برم خونه و فکر فردا که روز از نو روزی از نو عصابم رو خورد میکنه و از راه برگشت به خونه هم خیلی خوشم میاد وقتی که با دوستام تو خیابون راه میرفتیم پشت سر این معلم اون معلم حرف میزدم  حرف میزدیم تو سر کله هم میزدیم تا هر کدوم میرفتیم خونهامون هیچ کس هم بهمون کار نداشت . یادمه یک روز داشتم پشت سر معلم فیزیکم حرف میزدم اداشو در میوردم که سر کله اش  پیدا شد  اون که  سال تا سال نمیخندید  خندش گرفته بود خودشو جمع جور کرد یک  سلفه کرد گفت خوب که ادای دیگران هم در میارین من میخواستم برم تو جوب یا یک جوری خودمو گم وگور کنم اما نمیشد. بعد  که رفت از بچها خداحافظی کردم تا خونه مثل صاعقه دویدم تا اون روزی هم که باهاش کلاس داشتیم دل تو دلم نبود که چی میشه .

آخه اون همینجوریشم از من دل خوشی نداشت ولی خدارو شکر هیچ اتفاقی نیوفتاد و اون همون سگی که بود باقی موند و خدارو شکر سگ تر نشد اسمش هیچ وقت از یادم نمیره (رستگار) یک معلم ادبیات هم داشتیم اسمش( صدرالحفاظ) بود چون بد اخلاق بود بچه ها اسمشو از قدیم گذاشته بودن( سگ در حفاظ) ولی با اینکه بد اخلاق بود ولی معلم خوبی بود

 یادش بخیر  دوست ندارم هیچ وقت به اون دوران برگردم هیچ وقت هیچ وقت.

گلی گلزار

 

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

دیشب تلفن زنگ زد از صداش خوشحال شدم و پریدم تا بر دارم مادرم همیشه مسخرم میکنه میگه شاهزاده سوار بر اسب سفید نیست که  اینجوری میپری اما دست خودم نیست از زنگ تلفن خوشم میاد طبق عادت داشتم با مخ میرفتم تو میز زیر تلفنی صد دفعه بهشون گفتم اینو از اینجا بر دارن اما میگن اشکال از خودته به میز بد بخت گیر میدی خلاصه گذاشتم تلفن زنگ دوم هم بزنه  برداشتم صدایی که شنیدم از صد تا شاهزاده سوار بر اسب سفید بهتر بودحدس میزنید که کی بود آره صدای استاد گرامی بود  که سلامش از صد تا  کلام عاشقونه بهتر بود اینقدر خوشحال شدم که نگو سلامم بلند گفتم که مامانم فکر کرده بود  شاهزاده داره باهام حرف میزنه آخه من زیاد از سلام کردن خوشم نمیاد چون وقتی آدم سلام میکنه یک وقتی هم باید خداحافظی کنه

چون استاد تلگرافی حرف میزنه زود گفتم استاد چیشد یکدفعه رفتید و خبری هم نشد ازتون.

مخواستم بگم اون خانم ... کی بود که نگفتم

گلنوش خانم داستانش زیاده براتون میگم فردا من خونه هستم اگه خواستید بیاید .

یکدفعه سوتی دادم گفتم حالا چرا فردا؟ که خودم از حرف خودم خجالت کشیدم خوب شما خسته اید    میام حالا که احساس کردم منظورم فهمید  صداش صاف کرد گفت  امروز باید به خونه برسم خیلی نا مرتب شده این خانم هم که انیجاهارو تمیز میکرد نیومده من هم از کثیفی بدم میاد .

گفتم نه اشکال نداره من که گفتم دیدم خیلی ضایع شدم  

خوب هر جور راحتین فردا میام  سلام برسونید ( خوب شد نگفت به کی) تا فردا خداحافظ

این هم سوتی من اما اشکال نداره فردا میرم پیش استاد باور کنید هیچوقت از هیچ کلاسی اینقدر خوشم نیومده بود همینطور از هیچ استادی...

 

 

گلی گلزار

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

نام من از تو گرفته شده

نام تو از من

من از تو ساخته شدم تو از من

 من به اینکه  وقتی یک انسانی بدنیا میاد یک هم زاد دارد باور دارم از اول هم فکر میکردم یکی مثل من وجود داراما در بعضی چیزهاش شک دارم یا بهتر بگم سوال دارم.

استاد دیروز از سفر برگشت و شاید بگم وقتی این خبر از مادرم شنیدم برای اولین بار از ته دل خندیدم . خندهای من همیشه مورد سرزنش و تعجب همه میشه استاد زبانم همیشه میگفت گلنوشcontorol yourself و من هیچوقت نتونستم جلوی خندهامو بگیرم ولی هیچ وقت خندهام بهم احساس خوبی نداد تا دیروز . نمیدونم تا حالا خندهای کردید که روحتون شاد بشه؟ اما من این احساس رو داشتم و آرزو میکنم فقط یکبار دیگه این احساس رو داشته باشم.خلاصه امروز صبح هم رفتم پیشش میدونست اولین فردی هستم که میرم سراغش برای همین خودشو برای سوالاتم آماده کرده بود مثل همیشه یک خودکار دفترچه یاداشتش جلوش بود همیشه هرچی ازش سوال میکردم تو دفترش مینوشت و مثل کلاس اولی ها بلند میخوند مینوشت . به من هم میگفت گلنوش اینو به خاطر داشته  باش چون تو زندگی خیلی به درد میخوره (خوب خواندن خوب نوشتن خوب فهمیدن)اما من گوش نکردم (کار همیشه گیم)خلاصه از دیدنش اینقدر خوشحال شدم که دلم میخواست بپرم بغلش  بوسش کنم سرمو بذارم روی شونها ش و مثل یک بچه کوچولو گریه کنم اما این کارو نکردم خیلی هم جلو خودم رو گرفتم اما تصمیم گرفتم اینقدر نگاهش کنم تا چشمام خسته بشه.

بدون معطلی لباسامو در آوردم و دو تا چایی ریختم و نشستم روی صندلی همیشگی

من همیشه میخواستم برای احترام پاین تر از اون بشینم اما اتاقش طوری چیده بود که بالا و پاینش معلوم نبود منم بعد از کلی سعی تلاش بیخیال شدم

اما همیشه صندلیش رو میشناخت و روی همون مینشست من هم سر جای خودم یک دفعه وقتی رفتش بیرون رفتم سراغ صندلیش  مثل این بچه ها رو صندلیش نشستم ولی نمیدونم انگار یکدفه جادو شدم نمیتونستم بشینم کمرم بدجوری درد میگرفت ولی صندلیش مثل صندلی من بود اما... اینگار صندلی دوست نداشت من روش بشینم من هم ضایع شدم رفتم رو صندلی خودم نشستم و به روم نیوردم که هیچ اتفاقی افتاده .

خلاصه وقتی آماده شدیم که  شروع کنیم تلفن زنگ زد همیشه به من میگفت که تلفن جز مزاحمت هیچی نداره و میگفت تو گوشی رو بردار من هم رفتم اما صدای پشت تلفن یک خانم بود که استاد را به اسم کوچیک صدا میکرد و من احساس حسودیم گل کرد و از من خواست که استاد رو صدا کنم من هم که دلم نمیخواست ولی این کار رو کردم استاد هم بعد از چند تا بله بله گفتن یک چشم گفت

من هم که فال گوش وایستاده بودم و هیچی سر در نیووردم

اما بعد صدام زد گفت من باید برم جایی  شاید چند روزی نتونم ببینمت اما بهم زنگ بزن و بنویس من همیشه نوشته هاتو میخونم  من از اینکه نوشته هام میخونه خوشحال شدم اما از رفتنش ... و برای اولین بار از ته دل گریه کردم امیدوارم هیچوقت این گریه رو تجربه نکنید

 

گلی گلزار

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

نامه به استاد:

آدمها می آیند و میروند

حتی خیلی راحت تر از اونی که من گفتم

آمدن ها رفتن ها

 

استاد من حال عجیبی دارم چه حالی؟ خودم هم نمیدونم ناراحت نیستم خوشحال هم نیستم میخندم در صورتی که میدونم این خنده از ته دلم نیست دلم میخواد بخندم بلند بخندم

دلم میخواد گریه کنم بلند گریه کنم انگار سالهاست خندهام گریهام مال خودم نیست

مال دیگرانه حتی اگر بخوام آدمای اطرافم رو در نظر نگیرم بازم مال خودم نیستم استاد چرا ما نمیتونیم مال خودمون باشیم ؟من چرا نمیدونم  آرزوم تو زندگی چیه؟ چرا هر روز هدفم تغیر میکنه  ؟چرا تا دنبال اون هدف میرم فرداش ازش خسته میشم چرا یک روز اینقدر از یکی خوشم میاد اما فرداش یا چند وقت دیگه حالم ازش بهم میخوره؟استاد زیبایی چیه؟ چرا ما دوست داریم زیبا باشیم؟ خدا چرا نمی خواد ما اونی باشیم که دلمون میخواد چرا باید ازش بترسیم که یک وقت نکنه گرفتار عذابش بشیم چرا  باید ازش اونی رو که می خوایم رو در خواست نکنیم همیشه باید بگیم اونی رو که به صلاح بهمون بده چرا اون خواستهای مارو  اونجوری که ما خوب تصور میکنیم نمیده؟ اون که میتونه  استادددددددددددددددددددد دلم برات خیلی تنگ شده چرا هر موقع که بهت احتیاج دارم نیستی تا به سوالات کودکانه و احمقانه من جواب بدی استاد من از تغییر بدم میاد خودت هم میدونی پس چرا  چرا منو تنها گذاشتی رفتی تو که میگفتی من همیشه هستم پس چی شد؟ الان چه وقت مسافرت رفتن بود حالا تعطیلات بین دو ترم هست که هست حتما باید بری مسافرت اونم  بدون خداحافظی شاید تقصیر خودم بود که بهت گفتم از خداحافظی بدم میاد  استاد برگرد برگرد من هیچوقت حتی در بدترین لحظه زندگیم از هیچکس خواهش و التماس نکردم اما  حالا دارم این کارو میکنم از تو خواهش میکنم زودتر برگرد(این نامه رو برای استادم نوشتم شاید نباید اینجا بنویسم اما میدونم میخونه میدونم میخونه پس باکی ندارم که دیگران هم بخونن  بذار همه بدونن من ... استادم شدم)

من گریه نمیکنم:

من برای امام حسین گریه نمی کنم هیچوقت نکردم و نخواهم کرد  من برای خودم برای  مردم بیشتر گریه میکنم

بچگیهام هم هرچقدر فشار میاوردم به چشمام گریم نمیگرفت تعجب هم میکردم که بعضی ها چه راحت گریه میکنند و جالب بود ازشون بپرسی که چرا گریه میکنی چپ چپ نگاهت میکنن معلومه برای امام حسین مظلومیتش اما ما که از امام حسین مظلوم تریم نه؟

صبر کنید اول به من اجازه بدید حرف بزنم و مثل مردم ساده لوح چپ چپ نگاه نکنید تاآخرش بخونید بعد هر چی خواستید بگید باشه؟

امام حسین یا بقیه مردان آسمانی میدونستن که جای بهتری از این دنیا در انتظارشون هست اونها میدونستن از این دنیا شاید چیزی نصیبشون نشه اما از دنیا دیگه چرا تازه میدونستن نامشون به نیکی  تو تاریخ ثبت میشه پس اونها برای خودشون ناراحت  نبودن برای خودشون گریه نمیکردن و جنگ نمیکردن اونها برای مردم ناراحت  بودن بعضیها فکر  میکردن حضرت علی برای خودش برای فاطمه  توی چاه گریه میکرد اما اون برای ما گریه  میکرد اون میدونست که جاش توی بهشت اما  مردم چی اونها که مثل علی و خاندانش نبودند من  خدا و پیغمبراشو قبول دارم دربس اما نمیتونم قبول کنم که پیامبر و امامان با انسانهای معمولی هیچ فرقی نداشتند شاید از لحاظ ظاهر یکی بودند اما خدا در خلقت اونها کمی سلیقه بیشتری به خرج داد من و تو نمیدونیم که عاقبتمون چی میشه اصلا این کارها که صواب یا نماز یا هر کاری که گفته بکنیم مورد قبولش قرار میگیره یا نه؟ تازه اگر هم قرار بگیره به پای مردان آسمانی میرسه یا نه؟ خدایا منو ببخش من نمیتونم قبول کنم نمیتونم پس من برای خودم و مردم گریه میکنم که تو این دنیا و اون دنیا به حقشون نمیرسن

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤


 

او میرود و من  در انتظارش چشمانم را به در میدوزم

او یک روز می اید؟

رفتنش برگشتی دارد؟

یک جایی خونده بودم که هر عمل یک عکسلعمل هم داره اما این عمل عکسی هم داره؟

من از رفتنها از لحظه خداحافظی خوشم نمیاد  دست خودم نیست

یکی از من پرسید تو

 تو زندگی از چی خوشت می یاد اونو بگو من  از خیلی چیزها خوشم میاد و از خیلی چیزها بدم میاد

اما تا حالا نشمردم

 یکی از کارهای که میخوام یک روز انجام بدم همینه یعنی بشینم بشمرم چیزهای که دوست دارم و ندارم

اما بنظرم کار سختی باشه نه؟

 

 

 

اما دلم برای خیلی چیزها تنگ شده  دلم برای خودم تنگ شده

من گلنوش نیستم من  اونی که بودم نیستم من اونی که باید باشم نیستم

من میخوام خودم باشم اما نیستم من گلنوشی هستم که پدرم مادرم دوستام و تمام آدم های اطرافم میخوان باشم هستم . بعضی وقتها فکر میکنم من کی هستم به آینه نگاه میکنم   دست میکشم روی صورتم و خودم رو چند بار صدا میزنم گلنوش گلنوش اما کسی جوابم رو نمیده هیچ گلنوشی جوابم رو نمیده.

دلم میخواد برگردم نه دوست ندارم به یک یا دوسال قبل برگردم دوست دارم به  بچگیهام برگردم(نه که الان خیلی بزرک شدم) دوست دارم به دوران خاله بازی عروسک بازی با دوستانم برگردم دوست دارم به اون روزهای برگردم که تو کوچه لی لی بازی میکردیم لب حوض خونه مامان بزرگم اب بازی  میکردیم وقتی بر میگشتیم سرتا پامون خیس بود یا زخم زیلی بودیم

یا اون روزهای که کارتونهای سیندرلا یا پوکوهانتس یا زیبای خفته رو میدیدیم جو گیر میشدیم  لباسهای بلندو بفی تنمون میکردیم و سر اینکه کی نقش  سیندرلا یا زیبای خفته رو بازی کنه دعوا میکردیم بعضی موقعها کار به مو کشیدن هم میرسید که مامانامون که توی آشپزخونه مشغول غیبت بودن سر میرسیدن جدامون میکردن   بعضی موقعهام که  حوصله نداشتیم کنارهم میخوابیدم و هر کدوم قصه یا هرچیزی که بلد بود تعریف میکرد  خالی بندی هم میکردیم برای هم یک دوست داشتم که میگفت عموم یک ساعت برام خریده که سر ساعت بستنی میده من از اون روز  به بابام گیر دادم که من از این ساعتها میخوام که بستنی میده  هرچی همه میگفتن  از این ساعت ها نداریم باور نمیکردم یا کارتونی که خیلی دوست داشتم هنوزم دوست دارم بابا لنگ دراز هنوزم هر بار که میده  همه  کارام رو  کنار میزارم  نیگا میکنم یادم میاد که جو گیر شده بودم میخواستم نویسنده شم  یا  برای بابام نامه مینوشتم تمر میزدم خودم مینداختم تو جیبش چه دوران خوبی بود می دونم یک روزی میرسه که میشینم از این دورانی که توش هستم مینویسم کاش مثل دوران کودکیم به خوبی ازش بنویسم...

گلی گلزار

 

 

 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٤


 

 

  
نویسنده : goli golzar ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤